در چشم باد یک دانشگاه بود

۱۳۸۸ اول مهر

«در چشم باد» اولين كار شما به حساب مي آيد. خب حضور اول مقابل دوربين مقدمه اي هم دارد.

سال 82 بود؛ پايان كار من در كانون سينماگران جوان. تقريباً پايان دوره‌ام بود. خانم نويدي گريمور آقاي جعفري جوزاني و از مدرسين آنجا بودند. يك روز كه تشريف آورده بودند آنجا، من را ديدند و گفتند آقاي جوزاني يك نقش دارد براي كار بعدي اش. بعد به مدير موسسه گفتند كه اين خانم خيلي چهر‌ه‌اش به درد اين نقش مي‌خورد. در واقع با معرفي‌ ايشان به مدير موسسه من به دفتر آقاي جوزاني معرفي شدم. دستيار آقاي جوزاني از من تست بازيگري گرفتند. من آقاي جوزاني را به چهره نمي‌شناختم، جالب اینکه همان روز در دفتر از بغل من رد شده بودند و من متوجه نشدم كه ايشان آقاي جوزاني هستند. دستيارشان فيلم تست مرا به ايشان نشان داده بودند و آقای جوزانی خواسته بودند كه من را ببينند. وقتي رفتم دفتر تازه متوجه شدم كه آن شخص که از کنار من رد شده بودند آقاي جوزاني هستند. به من گفتند، يك نقش دارم كه سخت هم هست، فكر مي‌كني بتواني از پس آن بر بيايي؟ من هم با ترديد دروني و حس اعتماد به نفس ظاهري گفتم بله و تقريباً سه هفته بعد از آن بله‌اي كه گفتم و لطفي كه ايشان كردند جلوي دوربين «در چشم باد» بودم؛ چهار ماه و نيم كار در ماسوله. حالا براي آن سكوي پرتاب، شانس، پله اول يا هر اسمي مي‌توان گذاشت. اين بود كه من در حضور ايشان توانستم اولين كارم را بازي كنم و خيلي هم براي من جاي خوشحالي داشت.
 - در واقع اين اتفاق ريسك‌پذيري آقاي جوزاني بود؟
آقاي جوزاني اين قدر به خودش مطمئن است كه اين موضوع را ريسك نمي‌داند. این اتفاق هم از نگاهي كه ايشان به کار دارند به وجود آمده. یک نگاه حرفه‌ای که در همان ابتدا می‌تواند تا ته ماجرا را بخواند. احتمالا موقع انتخاب من پيش خودشان گفته‌اند كه بي‌تجربگي‌هايش را مي‌گذارم كنار و به عنوان بازيگر از او بازي مي‌گيرم؛ كاري كه در همان پروژه براي بهنام وارسته هم اتفاق افتاد. ايشان هم اولين بازي‌اش بود. اين‌ها شهامت و قدرت و اعتماد به نفس كارگردان را مي‌رساند؛ فكر مي‌كند از فردي كه تا حالا كاري نكرده مي‌تواند بازي بگيرد و بازيگر جديدي را كشف كند. اصل ماجرا هم همین است مگر ما تا كي مي‌توانيم روي بازيگرهايي كه هستند حساب كنيم. به هر حال با چنین اتفاقاتی است که بازیگران جدید به عالم سینما معرفی می‌شوند.
 - الان كارها به سمتي رفته كه كارگردان‌هاي ما كمتر قدرت ريسك‌پذيري دارند. مثل آقاي جوزاني كمتر پيدا مي‌شود. شايد اگر شما را انتخاب نمي‌كردند، شروع بازي تان جور ديگري مي‌شد.
اصلا اتفاق نمي افتاد. هيچ موقع ديگر هم بازيگر نمي‌شدم. من خيلي وقت است به كارگردان‌هايي كه با آنها كار مي‌كنم مي‌گويم اگر 3 تا 4 نقش اصلي را مي‌دهيد به بازيگرهاي شناخته شده، يكي را هم بدهيد به بازيگري كه دانشجوي اين كار بوده، مي‌تواند كار كند و ابزارش را هم دارد. بالاخره ما كه سينما كار مي‌كنيم به يك جايي رسيده‌ايم كه تشخيص بدهيم طرف مي‌تواند يا نمي‌تواند؛ مي‌دانيم استعدادش را دارد يا نه. اگر بخواهيم فقط رو كنيم به آدم‌هايي كه هستند، خب هر چیزی ظرفيتي دارد كه تمام مي‌شود يا اصلا مردم خسته مي‌شوند از اين همه چهره‌اي كه دارند تكرار مي‌شوند. به هر حال شهامت اين ريسك را كارگردان‌ها بايد پيدا كنند و اين كار را انجام دهند. شايد اگر آقاي جوزاني آن روز اين كار را نمي‌دادند الان من نيوشا ضيغمي بازیگر نبودم.
 - و شايد مسير زندگي‌تان جور ديگري مي‌شد؟
شايد اصلا مي‌رفتم دنبال رشته خودم. شايد مي‌رفتم دنبال كاري كه درسش را خوانده‌ام. شايد بازيگري را فراموش مي‌كردم. شايد اصلا پرت مي‌شدم. شايد اصلا مي‌رفتم چهار تا نقش الكي كار مي‌كردم و زده مي‌شدم. مي‌دانيد خيلي اتفاقات ديگري مي‌توانست بيفتد.
 - حالا اصلا آن موقع دغدغه بازيگري هم داشتيد؟
بله داشتم. من به شدت به سينما و بازيگري علاقه‌مند بودم. در صورتي كه رشته تحصیلی‌ام روانشناسي كودك بود، اما كلاس‌هاي بازيگري را مي‌گذراندم. به شدت به بازيگري علاقه‌مند بودم ولي لطف خدا بود و سرنوشتم اين گونه بود كه سر راه من چنين آدم بزرگي قرار بگيرد كه واقعاً هم از دل و جانش به من كار ياد داد.
 - تجربه اول در هر كاري يا آدم را خيلي مشتاق مي‌كند يا خيلي زده، مي‌خواهم ببينم براي شما «در چشم باد» چه حكمي داشت؟
بعد از اين چهار ماه و نيم، بعد از آن همه كار سخت و سنگين، توي آن فضا.... شايد باورتان نشود كه ما هر روز ساعت 5 صبح بيدار مي‌شديم و تا دم غروب كار مي‌كرديم. در آن فضاهاي روستايي كه خودتان قطعاً‌ مي‌دانيد چه شرايطي دارد، در آن سرماي ماسوله ـ ماسوله شهر سرديست ـ و... ولي اين قدر عشق به كار داشتم، که روزي كه کارمان تمام شد و داشتم مي‌آمدم با چشم گريان برگشتم. اين قدر آن محيط برايم جذاب شده بود و اين قدر به كار علاقه‌مند شده بودم. الان كه به آن فكر مي‌كنم مي‌بينم تمام اين اتفاقات افتاد ولي به من فشاري نياورد براي اينكه بخواهد به زور بازيگرم كند. آقاي جوزاني تكنيك را بلد بود. جوري با من رفتار كرد كه خود به خود آن اتفاقي كه بايد بيفتد افتاد و اين‌ها تنها برمي‌گردد به تبحر، شناخت و سوادش.
 - در چشم باد اولين كارتان بود ولي آخرين كار پخش شد و اخراجي‌ها كه آن موقع آخرين كارتان بود اول از همه. سير پخش عجيبي هست؟
واقعا عجيب و غريب است. براي همين اتفاق مضطرب بودم. من هشتمين كارم را داشتم شروع مي‌كردم كه اولين فيلمم آمد روي اكران كه آن هم هفتمين كارم بود؛ اخراجي‌ها. خيلي سير اكران فيلم‌هايم غيرمتعارف بود؛ اما لطف خدا بود و اينكه تقدير آدم‌ها را نمي‌‌شود عوض كرد. قرار بود كه من اين همه معطل بشوم، اين همه صبر كنم، اين همه دير ديده بشوم و امروز بعد از اينكه 5، 6 سال است که دارم كار مي‌كنم، 2 سال باشد كه فيلم‌هايم اكران شده و مردم آنها را ببينند.
 - اين دير ديده شدن هم ديگر خيلي دير بود. بازيگر را از همه چيز دور مي‌كند، بي انگيزگي هم كه ديگر طبيعي ست.
ولي به اين معتقدم كه خيلي وقت‌ها چيزهايي كه از نظر ما مصيبت است، موهبت است يا شايد خيلي چيزهايي كه موهبت است، مصيبت باشد. من واقعاً به اين نتيجه رسيده‌ام چون خيلي اتفاق‌ها بوده. آن لحظه كه نيفتاده من كلي غصه خوردم و كلي ناراحت نشدم كه چرا آن اتفاقي كه مي‌خواستم نيفتاد و بعد از اينكه گذشته، به اين نتيجه رسيدم كه خدا را شكر اين اتفاق نيفتاد كه اگر مي‌افتاد من بيچاره مي‌شدم. شايد اگر من زود به آن شهرت دست پيدا مي‌كردم و شايد اگر زود به نتيجه مي‌رسيدم اين همه تلاش نمي‌كردم. شايد اگر مسير حرفه‌اي من جور ديگري بود، امروز اين نبودم. واقعاً خوشحالم از اين اتفاقاتي كه افتاده. شايد آن لحظه مي‌گفتم چرا ولي امروز جواب اين چرا را گرفته‌ام.
 - زماني كه در چشم باد مي‌خواست پخش شود، خب 6 سال از شروع كار شما گذشته بود. مي‌توانستيد خيلي ناراحت باشيد از پخش اين سريال يا خيلي خوشحال. ناراحت به خاطر اينكه خب اولين كار بي‌تجربگي‌هایی هم دارد و خوشحال به خاطر اينكه قالب امروز را نداريد و ...
من مطمئن بودم كه در چشم باد كار خوبي‌ست. اما از اين‌كه من در اين سريال چه شكلي هستم، هيچ تصوري نداشتم. شبي كه اولين قسمت «درچشم‌باد» مي‌خواست پخش شود، قلبم داشت كنده مي‌شد. واقعاً مضطرب بودم چون اگر اولين كارم همان موقعي كه هيچ كس مرا نمي‌شناخت پخش مي‌شد اتفاق خاصي نمي‌افتاد. اما امروز همه مي‌دانند كه اين بازيگر فلاني است كه از زمين تا آسمان با خودش فرق دارد. من مي‌دانم كه اولين كارم است.
 - استرس هم به خاطر اين است كه من و شما مي‌دانيم اين اولين كار است، بيننده عام كه اين موضوع را نمي‌داند يا پيش خودش مي‌گويد كه نيوشا ضيغمي چه كار خوبي كرده كه ساختار خودش را شكسته و كار متفاوتي انجام داده يا اصلا نه؛ به دلش نمي‌نشيند و كلي تصور غلط از بازيگري شما در ذهن‌اش شكل مي‌گيرد.
بله، همين‌طور است. مي‌گويند كه چرا اين كار را كرده؟ بيننده چه مي‌داند كه اين اولين كار من است. خيلي‌ها خيال مي‌كنند به همان ترتيبي كه فيلم‌هاي من اكران شده،‌ بازي كرده‌ام. چه مي‌دانند كه جريان چيست؟ فكر نمي‌كنم كه اصلا به اين موضوع فكر كنند. ولي خب، شب اولي كه «در چشم باد» پخش شد؛ هيچ قضاوتي در مورد خودم نداشتم اما با تلفن‌هاي بعدش كه از دوستان سينمايي‌ و غير سینمایی به من شد، نفس راحتي كشيدم و گفتم خب مردم كار را دوست دارند. ممكن است الان كه 6 سال است دارم كار مي‌كنم، بگويم اگر اين نقش را الان بازي مي‌كردم، يك جور ديگر بازي مي‌كردم؛ ولي اينكه بيننده مرا پذيرفته و دوست داشته خدا را شكر مي‌كنم.
 - يعني بازتاب بيننده‌ها خوب بوده؟
آن چيزي كه به من گفتند این طور بوده. شايد واقعيت اين نباشد. به هر حال فضاي دور و بر من محدود است. يك تعداد مشخصي هستند كه سريال را دوست داشته‌اند.
 - الان بازي شما سر و شكلي گرفته؛ هر فيلمنامه‌اي را نمي‌پذيريد و هر نقشي را قبول نمي‌كنيد. اما آن موقع ناخودآگاه بايد به اين نقش تن در مي‌داديد و قبول مي‌كرديد. الان نگاه شما به اين نقش چه جوري است؟
 اگر الان هم اين نقش به من پيشنهاد مي‌شد بازي مي‌كردم.
 - شايد يك مقدار باورش سخت باشد؟
چون هيچ‌كس از من انتظار ديدن چنين نقشي را ندارد. خودم بعد از اين همه سال وقتي ديدمش از خودم تعجب كردم. خيلي خوب است كه آدم بتواند يك چيز متفاوت را تجربه كند.
 - واقعاً همين است. چقدر مخاطب شما را با يك سر و شكل ببيند؟
چقدر بيننده من را در قالب يك دختر شهري سانتي مانتال ببيند. براي خيلي از بازيگرها مسأله‌اي كه الان وجود دارد اين است كه مي‌روند سر كاري و قرار است نقش يك دختر جنوب شهري را بازي كنند، مي‌خواهند با همان لباسي كه تن‌شان هست جلوي دوربين بروند يا با همان ساعتي كه دستشان است. يك ذره حاضر نيست گریمش را تغيير دهد. گريم متفاوت را نمي‌پذيرد.
 - البته شما با قرنطينه هم اين موضوع را ثابت كرده‌ايد. اگر بخواهيم اين تفاوت‌پذيري نقش «رعنا» در سريال «در چشم باد» را به حساب كار اول نگذاريم. واقعاً دوست دارم. دوست دارم يك اتفاقي برايم بيفتد. مي‌داني ما فكر مي‌كنيم كه اگر يك نفر را همان جوري ديديم، نبايد تغيير كند، هيچ جور ديگر نبايد ديده شود يا اگر قرار باشد اين تغيير انجام شود، چهره بازيگر نباید زیاد تغییر کند.
 - البته اين ضعف خيلي از ستاره‌هاي ماست. چون در نقشي با يك قيافه مقبول شده‌اند، با همان فرم جلوي دوربين مي‌روند و در چند تا كار خودشان را تكرار مي‌كنند.
مي‌دانيد چرا؟ چون با خودش فكر مي‌كند استار را اين‌جوري پذيرفته‌ اند.
 - اما مخاطب هم تا يك جايي مي‌تواند تحمل كند؟
دقيقاً. فكر مي‌كنيم كه چهره و استار ما بايد خوشگل باشد اما استار نمي‌تواند بازيگر خوبي باشد. اگر قرار باشد كه بازيگر خوبي باشد بايد خوشگل نباشد. اين يك اصلي است كه جاافتاده. آن بازيگراني كه متكي به چهره نيستند، اگر هم يك بازي معمولي بكنند، ما فكر مي‌كنيم بازي خوبي كرده‌اند. يا اين‌كه مي‌گوييم كار خاصي كرده؛ در صورتي كه شايد آن كار را من هم بتوانم بكنم. اما اصلا كارگردان سمت من نمي‌آيد. شايد فكر مي‌كند كه اصلا قبول نمي‌كنم يا اينكه خودم شهامت قالب شكستن را پيدا نمي‌كنم؛ چون اگر بيننده من را با اين لباس و تيپ و قيافه پذيرفته، اگر يك پله آن‌طرف‌تر بروم دیگر همه چیز به هم می‌ریزد. در صورتي كه اين‌طوري نيست. ما بايد قدرت اين را داشته باشيم كه از خودمان جدا شويم. بيننده چقدر من را اين شكلي ببيند؛ چه‌قدر با يك تيپ خودم را تكرار كنم؟
 - برگرديم سر «در چشم باد». همان موقع يعني سال 82 بازيگرهاي شناخته شده‌اي هم سر اين كار بودند. تقابلي بود بين شما كه اولين كارتان بود و بازيگرهاي پخته. این چه‌قدر كمك‌تان مي‌كرد؟ يا نه اصلا استرس‌زا بود؟
خيلي زياد. زماني هست كه آدم از لحاظ آگاهي در جايگاه خوبي‌ست؛ اما يك بچه كوچك ممكن است در كنار يك پرتگاه چهاردست و پا راه برود و لبخند بزند. عين خيالش هم نيست، نمي‌داند كه كمي آن‌طرف‌تر ممكن است بيفتد پايين. ولي يك آدم بزرگ اگر بكشي‌اش هم لبه پرتگاه نمي‌رود. من در حقيقت حكم همين را داشتم. كسي بودم كه تازه پا گذاشته بودم به حرفه‌اي. اصلا نمي‌فهميدم خطرش چيست؟ يا تعريف اشتباه در آن چيست؟ اين‌قدر شوق كاركردن در من بود كه به بد يا خوب شدنش فكر نمي‌كردم. فقط مي‌خواستم بيايم. اما خدا را شكر مي‌كنم خوردم به پست آدم‌هايي كه خيلي به من كمك كردند. واقعاً همان موقع، خود آقاي نيكپور، آقاي جوزاني، آقاي زرين‌دست، آن دوست تاجيكي‌‌اي كه آنجا بودند- آقاي عبدالرزاق كه ايشان از مفاخر تئاتر تاجيكستان هستند ـ و تمام دوستاني كه آنجا بودند، اين قدر به من لطف كردند كه باعث شدند از پله خطر عبور كنم.
 - يعني پله خطر را متوجه نشديد؟
شايد الان اگر بود خيلي دست و دلم مي‌لرزيد؛ واي دارم نقشي بازي مي‌كنم كه از خودم متفاوت‌تر است، يا اگر نشود چه مي‌شود يا ... اما آن موقع اصلا به اين چيزها فكر نمي‌كردم. آن موقع خطر را حس نكردم. بعداً فهميدم. يعني من اضطراب بازيگري را در تردست فهميدم يعني چي. براي اولين فيلم سينمايي كه جلوي دوربين رفتم تازه فهميدم اضطراب بازيگري يعني چي. تا قبلش واقعاً نمي‌فهميدم.
 - تردست هم اکران نشد اما قرار است در مهرماه، شوريده، يكي ديگر از فيلم‌هاي اكران نشده شما اكران شود؟
بله، شوريده سومين كار سينمايي‌ام بود. جزو كارهايي‌ست كه مي‌گويند تأثير خودش را روی تو مي‌گذارد. از آن کارهایی بود که تأثيرش را روي من گذاشت.
 - يادم هست كه شما برای اين فيلم كانديد سیمرغ هم شديد؟
بله؛ كانديدای نقش اول. براي «حس پنهان» هم کاندیدای نقش مكمل شدم. بعد از آن فيلم اصلا يك آدم ديگري شدم و از آن به بعد تغيير كردم تا به امروز رسيدم؛ آن کار واقعاً من را پخته كرد. بازيگري را ياد گرفتم. اتفاقاً چند روز پیش با آقاي رويين‌تن بحث همين موضوع بود و همين‌ جا براي بار هزارم مي‌گويم كه بايد از آقاي سجادي تشكر كنم. به خاطر اين همه صبوري‌اي كه كرد كه بخواهد من اين نقش را درست ايفا كنم. ديروز داشتيم صحبت بازيگرها را مي‌كرديم كه چگونه در چه لنزي، چه اتفاقي بيفتد و آيا بازيگرها مي‌دانند يا نمي‌دانند كه من به آقاي رويين‌تن گفتم مديون آقاي سجادي‌ام يعني بازيگري در لنزهاي مختلف را من در اين كار تجربه كردم. بازيگري در شرايط مختلف روحي را هم. نقش دختري كه از ابتدا تا انتهاي فيلم 6 تا كاراكتر عوض مي‌كند. 6 نوع شخصيت در يك نفر و بازي بسيار سخت؛ چه از نظر بازيگري و چه از نظر تكنيك بازيگري كه شما بدانيد در چه لنزي چه بازي‌اي بايد بكنيد. آن موقع برايم عين دانشگاه بود. اين دو تا كار مثل اين بود كه 4 سال درس بازيگري خوانده‌ام. الان وقتي كتاب‌هاي مختلف بازيگري را مي‌خوانم، مي‌بينم كه من اين‌ها را عملي تجربه كرده‌ام و اين خيلي بهتر از آن است كه فقط بخواني.
 - به هرحال «در چشم باد» اولين كارتان بود. شايد اشتباهات عجيب و غريب هم چاشني مي‌شده و ...
خيلي زياد. مثلا در سكانس قبرستان بوديم كه شوهر من اعدام شده بود و قرار بود مراسم خاكسپاري‌اش انجام شود. اين قدر فضاي كار در قبرستان سنگين بود كه نگ. مي‌گويند آدم آچمز مي‌شود، هنگ مي‌كند من آن‌جوري شده بودم. همه چيز يادم رفته بود؛ ديالوگ يادم رفته بود، لهجه يادم رفته بود و ... شرايطي پيش آمد و جوي آنجا حاكم بود كه من كلا هنگ كردم. واقعاً اين‌ها مال بي‌تجربگي‌ بود. امروز اگر در پشت‌صحنه بمب هم منفجر شود، شايد روي من خيلي تأثير نگذارد. مي‌گويم من بازيگرم و بايد به نقشم مسلط باشم و بازي كنم. اما آن روز اين تسلط را روي خودم نداشتم. هر اتفاق كوچك و بزرگي مي‌توانست مرا منقلب كند و ... حتي جمله كوچك و حرف هاي افراد مختلف. آن روز اتفاقاتي افتاد كه خيلي بهم ريختم. واقعاً آقاي جوزاني با بدبختي آن سكانس را از من گرفت. اتفاقاً‌ آن سكانس را موقع پخش‌اش هم نديدم، سر كار بودم و نديدم عاقبت چي شد.
 - به نظرم ماه‌چهره خليلي شما را مي‌توانست كمك كند. خودش هم تازه شروع كرده بود. البته اگر اشتباه نكنم در چشمان سياه ايرج قادري بازي كرده بود ولي به هر حال تازه كار بود و به عنوان كسي كه اول كارش بوده مطمئناً شما را درك مي‌كرده؟
ماه‌چهره دوست خوب من بود و هنوز هم هست. من و ماه‌چهره تمام وقت كار در يك اتاق با هم بوديم. كار خيلي زنانه نبود و تعداد زنان به اندازه انگشتان دو تا دست هم نمی‌رسید. من بودم، خانم خليلي، خانم لطافت يوسفي، چند تا دستيار گريم و يك دستيار لباس. بعد حدود 200 تا آقا سركار ما بودند. تنها دلخوشي و دلگرمي من در آن كار حضور ماه‌چهره بود كه من و او در يك اتاق بوديم و كلي همديگر را ساپورت روحي مي‌كرديم، واقعاً به من كمك روحي زيادي كرد.
 - هدايت بازيگري هم مي‌كرد؟
نه، اين طوري نبود. بيشتر دوستم بود. بيشتر سر مسايل شخصي راحت بوديم و با هم حرف مي‌زديم؛ بالاخره چهار ماه و نيم دوري از خانواده، اولين كار در آن فضا، توي آن شهر دور افتاده خلوت كه اصلا آدم نمي‌بيني، زمستان هم بود و كسي در ماسوله زندگي نمي‌كرد. خيلي سخت بود ولي واقعاً بودنش خيلي خوب بود اما هدايت و كارگرداني همه به عهده خود آقاي جوزاني بود. اما دوست خوب من بود و هست.
 - درباره آقاي جوزاني هم صحبت كنيم.
خيلي خوب، خيلي خوب. این بهترین تعریف است. واقعاً مي‌داند كه چه كار دارد مي‌كند. خيلي مسلط است.
 - خب آن موقع اول كارتان بود و شايد قدرت آناليز كمتري نسبت به الان كه 6 سال گذشته داشتید؛ الان قضيه فرق مي‌كند. اگر الان بخواهيد خودتان را براي سريال در چشم باد آناليز كنيد، چه چيزي به ذهن‌تان مي‌رسد؟
خيلي نپختگي در بازي‌ام بود. خيلي خامي هست، خيلي جاها مي‌توانستم بهتر از اينكه هست باشم. اما پختگي درس دادني نيست. مثل سرم نيست كه وصل كنند به فرد. پختگي در مسير كار بازيگر اتفاق مي‌افتد. مثل نگاهي كه مادربزرگ من به زندگي دارد و من ندارم چون در مسير زندگي مو سفيد كرده.
 - اما مشخصه‌هايي هست كه حتماً متوجه آن مي‌شويد؟
يادم نيست. اما خيلي از سكانس‌ها را كه مي‌ديدم، پيش خودم مي‌گفتم كاش اين را يك جور ديگر بازي مي‌كردم.
 - شما اين اواخر با آقاي جوزاني تماس داشته‌ايد؟
نه، متأسفانه من دو بار تماس گرفتم اما نتوانستم با ايشان صحبت كنم اما در مجله خواندم كه كار تمام شده. (سهيل سليماني مدیربرنامه‌های خانم ضیغمی: كار تمام شده، اما قرار است آقاي جوزاني يك كار ديگر را شروع كنند؛ يك فيلم سينمايي بلند درباره انقلاب مشروطه یا نسخه سینمایی در چشم باد)
  - حالا به نظر شما این سریال آن پارامتر مانايي يا ماندگاري را دارد يا نه؟ مثل خيلي از سريال‌هاي ديگر فقط مي‌آيد و مي‌رود يا نه در ذهن‌ها مي‌ماند؟
من كار را دوست دارم. واقعاً براي اين كار زحمت كشيده‌اند؛ چه موقعي كه متن آن نوشته مي‌شد و چه موقعي كه كار مي‌كردند. واقعاً براي آن به اندازه ده‌ها فيلم سينمايي زحمت كشيده‌اند و واقعاً شرايط سخت كار را من آنجا درك كردم، شرايطي كه حساسيت روي آن به اندازه فيلم سينمايي بود نه تلويزيوني. من فكر مي‌كنم نتيجه‌اش دارد ديده مي‌شود.
 - يك سريال ماندگار بايد مشخصه‌اي داشته باشد؟
سليماني: من يك چيزي را يادآوري كنم. آن موقعي كه داشتيم با هم صحبت مي‌كرديم. اين سريال نگاهش به تاريخ از يك زاويه ديگر است؛ يعني در بستري از احساسات مي‌آيد و تاريخ را بررسي مي‌كند. بعضي وقت‌ها آن وقايع را حتي وقعي هم نمي‌نهد و جنبه احساسي را نشان مي‌دهد. تا حالا چنين سريال تاريخي‌اي نداشته‌ايم.
ضيغمي: پرداختن به سه دوره تاريخي ايران از نگاه سوم. انگار يك نفر اين ماجرا را دارد مي‌بيند. خود اين يك اتفاق است. از آن طرف نحوه پرداختن به‌ آن، بازيگراني كه نقش را بازي كرده‌اند و نحوه كارگرداني مي‌تواند مجموعه‌اي ماندگار را شكل دهد.
 - و بيتا توكلي .
ما تمام مدت با هم بوديم. چهارماه و نيم با خودش و مادرش زندگي مي‌كرديم. پدرش هم مي‌آمد و مي‌رفت ولي متأسفانه اتفاق تلخي افتاد و ايشان همراه پدر و مادرش تصادف كردند و فوت كردند. خيلي متأسف شدم، وقتي شنيدم اصلا شوكه شدم. به هر حال ما چهار ماه و نيم زندگي نزديك و لحظه به لحظه داشتيم اما به هر حال اين هم از وقايع تلخ سرنوشت است. خيلي حس بدي است. بعد از اين همه سال هم دوباره داريم مي‌بينيمش؛ دوباره دارد خاطره‌ها زنده مي‌شود اما اين هم جزو روزگار است و تلخي‌هاي خودش را دارد. اما همين كه يادش زنده است جاي شكر كردن دارد.
 - ارسلان قاسمي هم كه خيلي اذيت مي‌كرد؟
ارسلان بامزه است. ارسلان كوچك بود و شيطان. دم به دقيقه هم قهر مي‌كرد و مي‌گفت من ديگر بازي نمي‌كنم و مي‌خواهم بروم، بعد مجبور بودند به او باج بدهند كه نرود.
 - پيشنهادات و كارهايي كه اين روزها داريد به چه صورت است؟
بخشي از آن بازيگري است كه اين روزها در فیلم «زمهرير» آقاي رويين‌تن دارم انجام مي‌دهم. مضمون آن هم براي دفاع مقدس است. دختري كه پدرش مفقودالاثر شده. اما نگاه تازه و غيرمتعارفي به قضيه دارد و خارج از كليشه‌ها هم هست. پيشنهاد هم دارم مثل بقيه بازيگرها اما هنوز كار ديگري را انتخاب نكرده‌ام. يك بخش ديگر هم همان دفتر سينمايي‌ست كه راه انداخته‌ايم، اميدوارم بتوانيم به زودي اولين كارمان را شروع كنيم.
 - مجوز تهيه‌كنندگي را گرفته‌ايد؟
صحبت‌هايي شده اما قرار است ابتدا در سمت سرمايه‌گذار باشم كه بتوانم كارت موقت تهيه‌كنندگي را بگيرم تا بعد چندتا كار ديگر كه انجام دادم، كارت دائم صادر شود.
 

گفت و گو از: مهدی معزی

منبع:   ماهنامه زندگی ایرانی

بازگشت به گفتگوها

گالری تصاویر تماس با ما