«در چشم باد» اولين كارتان بود. الان ميتوانيد برگرديد به لحظهاي كه داشتيد براي آن كار انتخاب ميشديد؟
بله. آدم هيچوقت اولين باري را كه براي كار انتخاب ميشود از ياد نميبرد. من در دفتر كانون سينماگران جوان بودم كه خانم نويدي آمدند. ايشان آنجا استاد گريم بودند. مرا نشان دادند و به مدير آنجا گفتند: «ايشان کيست؟» گفتند: «يكي از هنرجويان كه دارد از اينجا فارغالتحصيل ميشود.» يكي، دو هفته مانده بود به پايان دوره من گفتند: «داشتيم بازيگران را براي كار آقاي جوزاني تست گريم ميزديم. يك نقش محوري دارد كه برايش خيلي مهم است كه چه كسي ميخواهد آن را بازي كند. چند نفر هم تا حالا تست گريم دادهاند اما آقاي جوزاني دوست نداشته. اگر ميشود با ايشان برويم آنجا. من الان دارم ميروم جوزان فيلم.» تلفن زدند و گفتند آقاي جوزاني هستند يا نه. جواب دادند بله. ايشان رفتند و قرار شد كه من هم يكي، دو ساعت بعدش بروم. رفتم آنجا و نشستم توي يك اتاق. آن موقع خيليها را به چهره نميشناختم. دستيارشان آقاي احمد رمضانزاده آنجا بودند و همينطوري با من شروع كردند به صحبت كردن. به من گفتند كه مشخصاتت را بنويس كه ما بدانيم چند سال داري و چه دورهاي گذراندي و چكار كردي. من نوشتم. ايشان گفتند كه برويم در آن اتاق تا از تو تست بگيريم. آقاي جوزاني همان لحظه از بغل من رد شدند. من ايشان را به چهره نميشناختم و بنابراين نفهميدم كه آقاي جوزاني است. سلام كردم و ايشان جواب دادند و رد شدند. رفتم در آن اتاق و آنجا تست گرفتند و بعد آمدم بيرون گفتند چند دقيقه بنشين. نشستم تا گفتند آقاي جوزاني صدايت كرده پايين. برويد اتاق خودشان. من رفتم داخل و ديدم واي ايشان همان آقاست كه در راهپله از بغل من رد شد. يك لحظه هول شدم وقتي اين را فهميدم. آقاي جوزاني گفتند: «يك نقش ميخواهم به شما بدهم كه سخت است. ميتواني از پساش بربیایی؟» گفتم: «تمام سعيام را ميكنم.» گفتند: «مطمئن هستي كه از پس آن برميآيي؟» گفتم: «اميدوارم.»
روي چه حساب و اعتمادبه نفسي اين را گفتيد؟
دورهام را گذارنده بودم و در تمرينات كلاس بازيگري شركت كرده بودم ولي هيچوقت فكر نميكردم كه قرار است به اين زودي بروم جلوي دوربين آن هم در چنين مجموعهاي. البته آن موقع واقعا هيچ اطلاعاتي نداشتم از اينكه «در چشم باد» چه كار بزرگي است، موقعيت آن چطور است و چه كساني قرار است در آن بازي كنند. واقعا در كمال ناآشنا بودن رفتم آنجا اما فقط خوشحال بودم كه قرار است به يك كارگردان بزرگ و اسم و رسمدار معرفي شوم.
يعني كارهاي آقاي جوزاني را ميشناختيد و فقط چهره ايشان را نميشناختيد؟
بله. كارهايشان را ميشناختم اما اصولا يك آدم كه در سينما نيست عوامل پشت دوربين را به چهره خيلي نميشناسد تا از نزديك آنها را نبيند يا با آنها كار نكند. من هم آنموقع آنقدر روي سينما فوكوس نبودم كه همه آدمها را يكييكي دنبال كنم و بشناسم. الان پنج، شش سال است كه در اين كار هستم و اكثر آدمها را به چهره ميشناسم چون خودشان يا اقلا عكسهايشان را ديدهام.
الان شرايط خيلي فرق ميكند با آن موقع كه فقط نزديك به يك سال در دوره بازيگري شركت كرده بودم.
ضمن اينكه شما از زماني كه شنيديد ميتوانيد تست بدهيد تا وقتي كه براي تست رفتيد فقط دو ساعت فرصت داشتيد.
بله. من در دفتر كه نشسته بودم خانم نويدي تلفن كردند و رفتند و من آنجا نشستم و با مدير آن موسسه صحبت كردم كه چكار كنم و چه بگويم. اولين بار بود كه قرار بود با يك كارگردان روبهرو بشوم. عرف كانون سينماگران اين بود كه وقتي در حال گذراندن دوره هستيم اجازه كار كردن نداریم. قبل از آن هم زندگيم چيز ديگري بود. دانشجو بودم و درس ميخواندم و اصلا به سينما و بازيگري و اينها فكر نميكردم. خلاصه، وقتي متوجه شدم ايشان خود آقاي جوزاني هستند هم يكمقدار هيجانزده شدم و هم يكمقدار اضطراب داشتم به هر حال يك هفته بعد از آن روز برايم تست گريم گذاشتند تا ببينند در گريم چه اتفاقي ميافتد. تست گريم شدم و يك هفته گذشت و آن موقع به من زنگ زدند كه شما انتخاب شدهاي و از امروز ميآيي براي دورخواني.
مطابق با آنچه در كلاسها ياد گرفته بوديد يا در ذهن داشتيد در آن فاصله دو هفته چكار كرديد؟ رفتيد فيلمهايشان را دوباره ديديد يا اطلاعات كسب كرديد. چكار كرديد؟
من البته فيلمهاي ايشان را ديده بودم. «در مسير تندباد» و «شيرسنگي» و اينها فيلمهايي نبود كه كسي آنها را نديده باشد و حداقل كسي كه علاقهمند به سينما هست حتما آنها را ديده است. در اين مدت من پيگير شدم كه ماجراي «در چشم باد» چيست و وقتي فهميدم كه اين مجموعه چه مجموعه عظيمي است و چهجوري قرار است ساخته شود و چه كساني قرار است بازيگرش باشند تازه اضطراب واقعي آمد به سراغم كه اگر نتوانم چكار كنم. به هر حال براي آدمي كه ميخواهد پا در يك مسير جدید بگذارد خيلي مهم است كه از كجا ميآيد و با كي شروع ميكند. خلاصه آنكه بعد از دو هفته به دورخواني رسيديم و بعد از يك ماه من در ماسوله جلوي دوربين بودم. من در آغاز راه خيلي ساده بازيگر شدم و شايد خدا خواست كه اينطوري شود. حضور آقاي جوزاني را هم كه اصلا نميتوانم كتمان كنم كه چقدر به من كمك كردند و چقدر زحمت كشيدند تا من كه تازه پا گذاشتم به حرفهاي كه هيچ چيزي از جنبه عملي و پراتيك ماجرا نميدانم، همهچيز را ياد بگيرم. يكسري تئوري و يكسري تمرينات و يكسري اتودهاي كلاسي را گذرانده بودم كه هيچ ربطي با آنچه در جلوي دوربين اتفاق ميافتد نداشت.
خانواده چه عكسالعملي داشتند. آيا آنها با اينكه يك ماهه بازيگر شديد و براي فيلمبرداري میخواستید برويد به ماسوله مشكل نداشتند؟
اصلا باور نميكردند، پدر من، وقتي كه ميخواستم بروم دوره بازيگري ببينم، كاملا مخالف بودند و اصلا آن را دوست نداشتند. ميگفتند رشته خودت مگر چه اشكالي دارد كه ميخواهي بروي بازيگر شوي؟ تصورشان اين نبود كه قرار است چه اتفاقي براي من بيفتد و واقعا هم حق داشتند. خيليها هستند كه دانشجوهاي دورههاي ليسانس و فوقليسانس و دكتراي بازيگري هستند اما هيچ اتفاق خاصي برايشان نيفتاده اما اين اتفاق براي من افتاده بود. وقتي من به پدر و مادرم عنوان كردم كه ماجرا اينطوري است برايشان باوركردني نبود. مادرم البته خيلي خوشحال شد چون خيلي موافقتتر بود و بالاخره هم با ترفندهاي مادرانهاي كه مادرها دارند و ميدانند كه چطور بايد با پدرها صحبت كنند، پدر را راضي كرد كه من بروم سر كار. آن موقع سنم خيلي كمتر از الان بود و مامان من همراه من آمد تا ماسوله. اولين باري بود كه قرار بود تنها بروم به يك جايي دور از شهر.
در يك مصاحبه گفتيد كه پدرتان خودشان مجلات سينمايي را مطالعه ميكردند و از علاقهمندان جدي سينما بودند. لابد ايشان آقاي جوزاني را ميشناختند.
بله. قطعا ميشناختند. باباي من تماشاگر حرفهاي سينماست و همين الان واقعا ميتواند يك منتقد جدي سينما باشد. ده برابر كتابهاي رشته خودش كتابهاي سينمايي دارد و شايد از آنجا بود كه من علاقهمند به بازيگري سينما شدم از بس كه در خانه ما مجلات و كتابهاي سينمايي وجود داشت و حرف سينما مطرح بود. وقتي فهميدند كار آقاي جوزاني است مخالفتي نداشتند اما اين كار شهرستان بود و سه، چهار ماه كار بود و پذيرفتن آن سخت.
ضمن آنكه خانوادهها معمولا براي فرزندانشان به خصوص براي دخترها ـ حساسند كه محيط كارشان خوب و سالم باشد و...
آقاي جوزاني كار جالبي كرد. موقعي كه من انتخاب شدم گفتند كه يك بار با پدرت بيا. دفتر جوزان فيلم يك دفتر صميمي و خانوادگي است. من به آقاي جوزاني گفته بودم كه باباي من يك مقدار نگران است و ايشان گفت بابايت را بياور اينجا. يك بار در يكي از جلسات با پدرم رفتم و آنجا آقاي جوزاني آنقدر با پدرم خوب برخورد كردند و آنقدر صحبتهاي خوبي كردند كه پدرم با آرامش كامل با اين موضوع كنار آمدند و يك سر سوزني هم با اين قضيه مشكل نداشتند. در ماسوله هم كه بودم دو، سه بار مادرم آمدند به من سر زدند. چهار ماه در ماسوله بوديم.
پس يكسري عوامل دست به دست هم داد كه براي شما بهترين اتفاق بيفتد. به يكباره وارد يك مجموعه حرفهاي شديد كه در آن ميتوانستيد همهچيز را ببينيد. در بخشي كه شما بوديد، آقاي عبدالرزاق و آقاي نيكپور بودند، خانم لطافت بود و خيلي از بازيگران حرفهاي ديگر به علاوه شما و خانم ماهچهره خليلي كه كارهاي اولتان بود يكدفعه وارد يك كار سخت و حرفهاي شديد كه به نوعي سليقه و توقع شما را هم تعيين ميكرد.
من به يكباره وارد يك مجموعه كاملا حرفهاي و كاملا درست شدم كه آنقدر سطح توقع مرا بالا برد كه بعد از آن به خودم اجازه ندادم يكسري از كارها را انجام بدهم. بعد از آن همچنان هروقت كاري برايم پيش ميآيد و هر وقت دارم كاري را شروع ميكنم به اين فكر ميكنم كه من اولين پلهام را با چه كسي برداشتهام و ديني كه به آن آدم دارم چيست. خيلي فرق ميكند كه شما با چه كسي شروع ميكنيد. اين مساله آنقدر سطح توقعت را بالا ميبرد كه بعد از آن نميتواني خيلي از كارها را قبول کنی. بعد از آن كار من به خودم قول دادم و گفتم حتما بايد در همين مسير جلو بروي. اگر قرار باشد كارهاي سطح پايين انجام بدهي فقط به اين خاطر كه كار كرده باشي، درست نيست. بعد از این اتفاق يكسري عكس از ما چاپ شد و خیلیها ميآمدند سر مونتاژ كار را ميديدند و يكسري ماجراهاي اينطوري باعث شد كه من پیشنهاد بازی در سريالهای دیگری را داشته باشم. خيلي سخت بود نپذيرفتن چون ممكن بود هر كدام از پيشنهادها آخرين فرصت من باشد و ديگر برايم تكرار نشود اما مدام با خودم میگفتم يا ديگر كار نميكنم يا اگر قرار است كار بكنم بايد طوري باشد كه از اينكه هستم پس نروم چون هر كسي اين شانس را به دست نميآورد كه با کارگردانی مثل آقای جوزانی شانس كار كردن داشته باشد.
اولين پلاني كه شما در آن بوديد را یادتان میآید؟
در اولين پلاني كه گرفتيم من فقط از جلوي دوربين عبور ميكردم و اين مربوط است به اولين قسمت سريال. آنجا خانمها جلوي خانه آقاي ايراني جمع شده بودند و من يك سيني روي سرم بود، سلام و عليك ميكردم و رد ميشدم. در اولين نما من فقط يك عبور داشتم تا با محيط آشنا شوم. در سه، چهار روز اول فقط مينشستم و فضا را نگاه میكردم. آقاي جوزاني يك نفر را از تئاتر گيلان آورده بودند و ايشان با من لهجه گيلاني كار ميكردند. هفته اول فيلمبرداري ما اينطوري گذشت. اولين سكانس جدي كه گرفتيم و من در آن بودم سكانسي بود كه گاو در گل گير كرده بود. بعد از آنكه من آن پلان را بازي كردم آنقدر در اوج و ابرها بودم كه نميدانستم چه اتفاقي دارد ميافتد. تمركز كرده بوديم كه خوب بازي كنم. يك گوشه ايستاده بودم. آقاي جوزاني آمدند و گفتند:خسته نباشي. گفتم: مرسي. گفتند: اين را از من داشته باش كه تو ستاره ميشوي. من در دلم گفتم كه دارد به من دلگرمي ميدهد تا حالا كه آمدهام در بين اين همه آدم مهم كار كنم دلم خوش باشد.
به عنوان يك آدم باتجربه لابد يك چيزي در من ديده بودند كه اين را گفتند اما من اين را به حساب دلگرميشان گذاشتم. البته اين جمله از آن جملههايي بود كه خيلي روي من تاثير گذاشت چون بعدا به آن فكر ميكردم و با خودم ميگفتم وقتي آقاي جوزاني اين را ميگويد لابد يك چيزي در من ديده است. يا وقتي كه مادرم آمد شمال به مامان من هم همين را گفتند. مامانم مرا صدا كرد و گفت ميداني آقاي جوزاني در موردت چه ميگويد؟ گفتم نه. گفت: ايشان ميگويد نيوشا خيلي آينده دارد. گفتم اميدوارم ولي واقعا آن موقع هيچ باوري نداشتم.
آن موقع نميدانستيد كه چند بازيگر در جادههاي سرد اولين بازيشان را انجام داده بودند؟
نه.
حميد جبلي و مجيد جوزاني. اولين فيلمبرداري محمود كلاري هم بود.
نميدانستم. آقاي جوزاني خيلي آدم باقدرتي است. آنقدر اعتماد به نفس دارد و راحت كار ميكند كه خيلي ديدني است. الان كه از آن سال خيلي گذشته و من چندين كار انجام دادهام و اين كار برايم حرفه شده و آدمها را ميشناسم و تجربه كردهام بيشتر اين را حس ميكنم و ميفهمم كه اين آدم چقدر مسلط بود. بعضي كارگردانها وقتي ميخواهند از بازيگرشان بازي بگيرند بالبال ميزنند. اما ايشان آنقدر مسلط بود و آنقدر به تواعتماد به نفس ميداد كه فكر ميكردي لابد خودت داري يك كارهايي ميكني (ميخندد). در کار با ایشان آدم بعضي وقتها نميتواند بفهمد كه دراین بين از كجا آمد و به كجا رسيد چون آنقدر اين اتفاق در مسير فيلم غرق است که متوجهش نمیشوی. اینجاست که به قدرت و شناخت ايشان پي ميبريد. آقاي جوزاني واقعا استاد است.
گفتيد آقای جوزانی خيلي آرام است. فكر ميكنم اگر كمي جلوتر برويم به لحاظات عصبانيشدن ايشان هم ميرسيم.
همه كارگردانها سر كار حرص ميخورند اما اين بيشتر به مشكلات ديگر بر ميگشت. ايشان واقعا از آن مدل كارگرداناني نيست كه بخواهد بازيگر را عصبي بكنند. پروژه بزرگ بود و يك موقوع بود كه يك عالمه تدارك ديده شده بود و 300، 400 نفر لباس پوشيده آماده بودند و يکهو در صحنه يك چيزي كه بايد بود، نبود. طبيعي است كه كارگردان عصبي ميشود. هواپيما داشت در هوا ميچرخيد اين پايين يكي از اكسسوار صحنه ايراد داشت و يا نبود. ايشان به خاطر این مسائل معمولا عصابي ميشدند و اين به تداركات بر ميگشت.
گفتيد كارشما براي شروع سخت بود فكر ميكنم يك چيزي كه بايد به آنچه گفتيد اضافه كنيم اين نكته است كه به يكباره يك دختر شهري خيلي شيك امروزي بايد نقش يك دختر دهاتي نه الان، بلكه دهاتي هشتاد سال پيش را بازي كند...
بله، واقعا خيلي سخت بود.الان كه به آن فكر ميكنم با خودم ميگويم عجب نقشي را بازي كردم.
با لهجه صحبت ميكردي؟
بله، يكي از دلايلي هم كه به من لهجه دادند هم همين بود چون ميخواستند بيان من خيلي شهري نباشد. آن دختر نمادي بود از فرهنگ گيلاني، خانوادهايراني كه تهراني هستند و رفتند آنجا، يك خانواده هم كه تاجيك هستند و فقط خانواده رعنا بودند كه شمالي بودند. آنجا آقاي جوزاني روستاهايي را به عنوان لوكيشن انتخاب كرده بودند كه راستي راستي بکر بودند. آنجا آدمها هنوز همينطوري زندگي ميكردند. يعني هنوز سر چشمه لباس ميشستند و همينطوري زندگي ميكردند.
يواش يواش اين آدمهاي روستايي ما را كاملا به عنوان آدمهاي همانجا باور كرده بودند ميآمدند ساعتها آنجا مينشستند و نگاه ميكردند. يادم هستم روز آخر كه ما داشتيم بر ميگشتيم دخترهاي آن روستا به پهناي صورتشان اشك ميريختند. يعني ماها را باور كرده بود. من روزهاي اول از مار و خروس و اينها ميترسيدم و در وسطهاي پروژه آنقدر با اينها آميخته شده بودم كه ديگر براي من يك چيز عادي و مثل زندگي شده بود.
يك اتاق جالب براي شما افتاد كه البته به بحث الان ما مربوط نيست و شايد رشته كلام را قطع كند اما الزامی است. اولين فيلمي كه از شما پخش شد اخراجيها (1) بود كه آخرين فيلمي بود كه بازي كرديد و آخرين فيلم كه از شما پخش ميشود «در چشم باد» است كه اولينبار جلوي دوربينش قرار گرفته بوديد. اتفاق جالبي است.
اين همه سال از وقتي كه اين سريال را بازي ميكردم گذشته و بنابراين وقتي قرار بود پخش شود خيلي اضطراب داشتم.
البته يك شانس هم داشتيد، اولينبازيتان در كار يك كارگردان كهنهكار و آخرين آن وقتي كه قرار بود اولينبار روي پرده بياييد، ساختهيك كارگردان تازهكار.
دقيقا پخش فيلمهاي من برعكس شد. شنيدم قرار است مهرماه فيلم شوريده اكران شود كه سومين فيلم سينمايي من است و تردست هم كه اصلا اكران نشد. سير پخش فيلمهاي من خيلي غير طبيعي است. اینكه يك بازيگر بيايد، بازي كند و آن بازي پخش شود. بعد برود سر كار بعدي و آن فيلم پخش شود و اين روند ادامه داشته باشد و البته در نهايت مثلا يك كار كمي ديرتر پخش شود اما نه اينكه برعكس شود. مال من كاملا برعكس شده است. من هشت فيلم بازي كردهام پخش كارهاي من برعكس شده است. البته تايم فيلمبرداري سريال «در چشم باد» طولاني شده بود و باعث شد حالا پخش شود اما تعدادي از فيلمها آماده و در جشنواره هم نشان داده شد اما نتوانست اكران شود.
اولين كار من هم كه «در چشم باد» بود و حالا چندين سال است که كار میکنم و کمی شناخته شدهام بنابراين واقعا وقتي كه قرار بود پخش شود براي من اضطراب آور بود، اما اولين قسمت آن كه پخش شد، آنقدر دوستانم به من زنگ زدند و آنقدر احساس كردم جو خوبي در اطراف من هست كه آن اضطراب برطرف شد. يكي از دوستانم ميگفت: تو خيلي شانس داري كه اين همه از بازيت گذشته و مردم تو را به عنوان يك دختر شهري امروزي شناختهاند اما اين بازيت پخش ميشود و آن قالب را كه از تو در ذهن مردم بهوجود آمده بود، ميشكند. شايد خدا دوستم دارد كه اين اتفاقها برايم ميافتد.
يعني اگر الان قرار بود اين نقش را بازي كنيد، بيرون آمدن از اين قالب برايتان سخت بود؟
البته طبيعياست كه اگر الان قرار بود آن را بازي كنم خيلي بيشتر دقت ميكردم و مطمئنا سعي ميكردم خيلي بهتراز اين کار کنم. به هر حال شما به هيچ وجه نميتوانيد در سينما تجربههايتان را ناديده بگيريد. مثل اين ميماند كه شما به هر حال يك سري اصول را از رانندگي ميدانيد اما تا ننشينيد پش رل و رانندگي نكنيد كه رانندگي ياد نميگيرد. تايك سال و دوسال رانندگي نكنيد نميدانيد وقتي اتفاق برايتان افتاد چطور بايد ماشين را هدايت كنيد. بايد بهصورت عملی تجربه كنيد و بعد از مدتي ديگر به دنده و كلاچ فكر نميكنيد. بازيگري هم همين است. يك بخش از بازيگري دانش است و يك بخش مطالعه اما بخش زيادترش بر ميگردد به تجربه و اينكه شما با صحنه و دوربين و نور و همه چيز آشنا باشي و به همه چيز اشراف داشته باشي و بتواني نقش را به بهترين وجه آن بازي كني. من خيلي خوشحالتر ميشوم اگر در اين شرايط بخواهم چنين نقشي را بازي كنم.
ولي آن موقع بکر بوديد و الان بايد يكسري از قالبها را كه براي خودتان ساختهايد، بشكنيد.
آن موقع اولين بار بود كه جلوي دوربين قرار ميگرفتم و اصلا قرار هم نبود كه من بعدا بازيگر شناختهشدهاي بشوم، بنابراين به خيليچيزها فكر نميكردم. كارگردانهايي مثل بهمن قبادي، عباس كيارستمي و ديگران هستند كه بازيگراني را در فيلمهايشان ميآورند كه شايد اگر يك استاد هم بياورند نتواند چنين نقشي را بازي كند چون شكستن آن قالب ـ كه شما هم گفتيدـ و به نقش رسيدن خيلي سختتر است از اينكه شما بروي يك شخصيت، مثل آنچه كه در فيلمنامه داريد را پيدا كنيد و در فيلم بگذاريد.
البته سينماي آقاي كيارستمي و آقاي قبادي با اين سينما كه داريم از آن صحبت ميكنيم متفاوت است.
دارم مثال ميزنم و ميگويم وقتي كه نابازيگر ميآوري قضيه فرق ميكند. من هم آن موقع بازيگر كه بودم، آدمي بودم كه براي اولين بار جلوي دوربين قرار گرفتم و هيچ قراري هم باآينده نداشتم كه بدانم بعدا چه اتفاقي قرار است بيفتد. ممكن بود اين اولين و آخرين بازيم باشد. آن موقع چون قالبي نداشتم شايد شكل دادنم خيلي راحتتر بود. اگر الان قرار باشد نقش را بازي كنم تكنيكهايي كه بلد هستم به كمكم ميآيد و البته شرايطي كه الان برايم بهوجود آمده يك سري درگيريهايي برايم بهوجود آورده كه بايد آنها را بشكنم تا بتوانم راحتتر بازي كنم.
آقاي جوزاني به شما نگفته بودند كه چرا در نقش شما از يك بازيگر حرفهاي آن زمان استفاده نكرده بود؟
اين سريال خيلي بازيگر حرفهاي داشت و قطعا هم آقاي جوزاني به هر بازيگري هم ميگفت ميآمد برايش بازي ميكرد و اينجوري نبود كه بازيگر نداشته باشد اما چون ايشان كارگرداني هستند كه اصولا دوست دارند به سينما آدم معرفي كنند و اين اعتماد به نفس و توانايي را هم داشتند كه از بازيگر غيرحرفهاي بازي بگيرند، مرا انتخاب كردند.
الان من اينطور فكر ميكنم كه اگر قرار باشد تا آخر همينها كه هستيم باشيم پس كي بايد آدم جديدي را وارد سينما كند؟ ايشان اين اعتماد و اطمينان را داشتند و لابد فكر كردند كه من اين همه بازيگر اسم و چهره دارم بگذار ده نفر را هم از طريق اين سريال به سينما معرفي كنم.
شما هنگام بازي كردن در كنار يكسري بازيگر حرفهاي چه حسي داشتيد؟
براي من خيلي جاي خوشحالي بود. آنقدر برايم مهم بود كه از روز اول تا آخر پروژه شايد فقط دو روز آن را که سرما خورده بودم نرفتم سركار. تمام مدت برايم مثل دانشگاه و درس بود. مينشستم تكتك پلانها را نگاه ميكردم تا ببينم بازيگر چگونه بازي ميكند. كارگردان چهكاري ميكند. فيلمبردار چهكار ميكند و ديگر عوامل چطور كار ميكنند. بعضيوقتها آنقدر از آقاي جوزاني، آقاي زريندست و همه عوامل كه آنجا بودند سوال ميكردم كه كلافهشان ميكردم. حضور همه اين آدمها خيلي كمك بزرگي براي من بود.
فكر ميكنم از بازيگران، با ماهچهره خليلي نزديكتر بوديد چون شرايطتان مشابه بود.
تقريبا در تمام مدت آن پروژه با هم بوديم. ضمن آنكه در هتلي هم كه اقامت داشتيم با هم هماتاق بوديم. البته ايشان از من خيلي جلوتر بود چون در فيلم سينمايي «چشمانسياه» آقاي قادري نقشيك بازي كرده بود.
روي پرده هم آمده بود؟
وقتي كه ما در شمال سر فيلمبرداري بوديم، چشمانسياه در تهران روي اكران بود. شرايط ايشان با شرايط من متفاوت بود اما تقريبا ميتوانستيم در يك مسير قرار بگيريم چون ايشان هم اولين بار بود كه نقشي را بازي ميكرد كه اينقدر از خود واقعياش دور بود.
از آن موقع تاكنون حدود شش سال گذشته و شرايط براي شما خيلي متفاوت شده است. تصور شما از اين سريال آن موقع چگونه و الان چگونه است و چقدر آن را دوست داريد؟
من دوستش دارم و به نظرم جزو كارهاي ماندگار تلويزيون است. وقتي تاريخ سريالهاي تلويزيوني را بررسي ميكنيم، سريالهاي ماندگار زياد نيستند. هنوز هم ميتوانيم درباره سريال «داييجان ناپلئون» يا «هزاردستان» يا «امامعلي(ع)» حرف بزنيم و شايد صد سال ديگر هم ميتوانيم. اينها كارهايي هستند كه نميشود فراموششان كرد. فكر ميكنم «در چشمباد» هم جزو آن دسته از كارهاست. در چشمباد چند مقطع تاريخي از ايران را روايت ميكند و برايش زحمت كشيده شده، گروهش تمام زحمت و تلاششان را كردند تا يك مجموعه ماندگار را بسازند و من فكر ميكنم اين اتفاق افتاده است. بعضي وقتها آدم وقتي به تلويزيون نگاه ميكند، آرزو ميكند كه كاش از اين مجموعهها خيلي بيشتر ساخته ميشد. كارگردانهايي داريم كه خيلي قدرتمند و كاربلد هستند، فكر ميكنم اينها غنيمت هستند.
الان كه داريد سريال را ميبينيد فكر ميكنيد كدام نقش را هم دوست داشتيد كه بازي كنيد؟
من آن موقع همه فيلمنامه را نخوانده بودم كه بگويم چه نقشهايي را دوست داشتم بازي كنم. نقش خودم را دوست داشتم و اگر الان هم كه شرايط فرق كرده، آقاي جوزاني از من ميخواست در اين نقش بازي كنم، مطمئنا قبول ميكردم. نقش مهلقا را هم خيلي دوست داشت. خيلي نقش خوبي است. البته بقيه نقشهايي كه در فصلهاي ديگر كار است را نخواندهام.
اگر قرار بود نقش مهلقا را بازي كنيد بايد گريم ميشديد و پير ميشديد. مشكلي با اين قضيه نداريد؟
نه، دوستش داشتم. خيلي نقش شيريني است.
خيلي زود هم رفتيد سراغ تهيهكنندگي. در بخشي از صحبتهايمان گفتيم كه شما با اين شروع كه داشتيد توقعتان بالا رفت. البته ممكن است كارهايي هم داشته باشيد كه خودتان هم از آنها راضي نباشيد و نتوانيد از آنها دفاع كنيد اما بههرحال وسوسه اينكه بتوانيد هميشه فيلمهايي كه دوست داريد را بازي كنيد، لابد بخشي از علت رفتن شما به سمت تهيهكنندگي است. شايد از همان اول كار، استارت اين موضوع به همین دلیل در ذهن شما زده شده بود؟
آن موقع واقعا به اين موضوع فكر نميكردم و حتي به اينكه قرار است يك بازيگر با موقعيتي كه الان دارم ميشوم هم فكر نميكردم. آن موقع فقط به اين فكر ميكردم ك يك استارت برايم خورده و من حالا بايد فقط قدرتش را بدانم. بعد در مسير شروع كارم و ديده شدنم در سينما و رابطهام با مخاطب و اينكه مردم بشناسندم خيلي مهم است كه اين آشنايي چطور باشد. من نميگويم كه از همه كارهايم هم راضي هستم. فيلمهايي هم دارم كه شايد دوستشان ندارم اما زماني شما مجبور هستید كه نتوانيد به همه كارهايي كه به شما پيشنهاد ميشود نه بگوييد چون ميخواهيد كار كنيد. قرار است كار كني، ديده شوي و مردم با تو ارتباط برقرار كنند.
اما حالا شرايطي برايم پيش آمده و موقعيت اين را پيدا كردهام كه در اولين پله بهعنوان سرمايهگذار به اين حرفه وارد شوم و بعد به بخش تهيهكنندگي فكر كنم. شايد جرقه اين كار زماني در ذهنم زده شد كه فيلمنامهاي كه ميخواندم مرا اقناع نميكرد. احساس ميكردم و با خودم ميگفتم كه چرا اينها اينقدر سطحي است، پس كي قرار است كار خوب بسازيم. نميگويم در سينما كار خوب ساخته نميشود اما به هر حال تعدادش خيلي اندك شده. واقعا به اين فكر كردم كه سينما را صرفا به شكل گيشه و صنعت نبينيم و يك مقدار هم به بخش فرهنگي آن بپردازيم. به اين موضوع فكر كردم، حالا كه اين شرايط پيشآمده خودم هم انتخابهاي بهتري خواهم داشت. نميگويم در تمام فيلمهايي كه در اين دفتر ساخته خواهد شد من بازي میکنم اما به هر حال امكان آن برايم فراهم هست. فكر ميكنم تمام بازيگران دنيا هم همينكار را ميكنند. ميگردند براي خودشان فيلمنامههاي بهتري را پيدا و بعضا خودشان هم روي آن سرمايهگذاري ميكنند و اين فرصت را براي خودشان ميخرند كه نقشي را كه به آن علاقهمندند مال خودشان بكنند. اين اتفاق در همه جاي دنيا ميافتد. من هم به اين موضوع فكر كردم.
آن بعضي از بازيگران، بعضي وقتها كارگرداني هم ميكنند. به اين موضوع هم فكر كرديد؟
نه، با يك دست نميتوان صد تا هندوانه برداشت. در اين مدت كه بازي ميكردم كلاس كارگرداني هم ديدم ولي هنوز مشتاق براي كارگرداني نيستم چون فكر ميكنم كارگرداني به غير از تكنيك چيزهاي ديگري هم لازم دارد. هر كس هر چقدر هم آدم كمهوشي باشد ميتواند در يك یا دو سال تمام تكنيكها، حركت دوربينها و ابزاري كه يك كارگردان به عنوان تئوري احتیاج دارد را ياد بگيرد. ميتواند يك استاد خصوصي بگيرد، هفتهاي چند روز وقت بگذارد و تمام تكنيكها را ياد بگيرد ولي اين آدم كارگرداني نميكند. كارگردان شدن مستلزم يك نوع نگاه و يك نوع جهانبيني است. دوربين شماي كارگردان زاويه ديد شماست. من هر وقت به آن جهانبيني و آن نگاه متفاوت رسيدم قطعا ممكن است كارگرداني بكنم اما تا زماني كه به آن نگاه و آن جهانبيني نرسم آن كار را نميكنم. كارگرداني وراي اين سادهانديشيهاست. اتفاقات ميافتند و آدمها از كنار آنها رد ميشوند. يك نفر است كه يك نگاه ويژه دارد و آن را طوري ميبيند كه هيچكس نميبيند و آن اثر را ماندگار ميكند.
پس رفتيد سراغ تهيهكنندگي تا هر وقت كه دوست داريد بگوييد بله يا نه؟
يك بخش آن هم به همين خاطر است.
فید بک كلي اين كار چه بود؟
آدمهاي بزرگ اين حرفه و كساني كه سر راه من قرار گرفتند، واقعا به من لطف كردند. تا امروز خيلي برخوردهاي خوبی با من شده است. البته حرفهاي حاشيهاي زيادي هم وجود دارد كه آنها را اصلا دوست ندارم. يك سري آدم هستند كه هميشه حرف ميزنند و حرفهاي بيخود هم ميزنند كه هيچ پايه و اساسي هم ندارد. حرفهايي از اين قبيل ميزنند: «اگر تو بروي سراغ تهيهكنندگي ديگر كسي با تو كار نميكند، الان تهيهكنندهها برايت گارد ميگيرند و...» ولي هيچ كدام از اين اتفاقات نيفتاد و تهيهكنندگان بزرگي سر راه من قرار گرفتند و هر كدامشان عين پدري كه دارد بچهاش را راهنمايي میكند به من لطف كردند و تجربياتشان را در اختيار من گذاشتند. من هم از آنها واقعا ممنون هستم و به محض آنكه اولين كارم توليد شود قطعا اساميشان را خواهم گفت. آنها مرا مورد محبت خودشان قرار دادند و به من لطف كردند.
بازخوردهایی كه از بازيتان در چشم باد داشتيد چطور بود؟
خدا را شكر ميكنم بچههايي که ديدهاند اكثرا هم كار را و هم بازي مرا دوست داشتند. خيليها به من گفتند خوب بودي. حداقل اين را گفتند كه ضعفهايت را ناديده ميگيرم براي آنكه كار اولت بود. چند روز پيش يكي از دوستان كارگردان به من گفت ميخواستم از بازيت ايراد بگيرم. گفتم تو را خدا، خيلي بد بود؟ گفت: نه بد نبود. گفتم: اولين كارم بود؟
گفت: واقعا! پس من هيچ چيزي نميگويم. برخوردهاي اينطوري هم داشتم.
نگاهها درباره كل كار چطور بود؟
اكثرا خيلي خوب بود.
فكر ميكنيد بگيرد؟
مردم معمولا با اين نوع سريالها ارتباط برقرار كردهاند. الان هفتههاي اول پخش اين سريال است و خيلي نميشود قضاوت كرد. فكر ميكنم مردم با آن ارتباط برقرار ميكنند.
سرفيلمبرداري برايتان اتفاقهاي ويژهاي هم افتاد؟
كل آن كار خاطرات خوب خيلي زيادي داشت و دو سه مورد هم اتفاقات تلخ افتاد. الان يك خاطره بامزه يادم افتاد. سكانسي بود كه من قرار بود سرچشمه آب لباس بشويم. آنجا اغلب دخترهاي هم سن و سال خودم سرصحنه براي تماشا بودند. من سرچشمه نشسته بودم گفتم بچهها من امروز قرار است توي رودخانه لباس بشویم ولي نميدانم چطوري. ميخواستم كه استيل واقعي اين كار را بايد بگيرم و ميدانستم شكل خوب و درست آن را آنها بلدند. يكي از آن دختر خانمها برگشت گفت: «لباسها تو بده من بشورم.» گفتم نه، براي خودم نيست. مال فيلمبرداري است(میخندد). يك بار سرلوكيش بوديم و معمولا پيش ميآيد كه آدم با پارتنر خودش بحث ميكند. من و آقاي وارسته داشتيم سرنقش با همديگر كلي حرف ميزديم و جدي جدي بحث ميكرديم. يك دفعه يكي از اين خانمهای روستايي آمد گفت: «عزيزم آدم كه اينقدر با شوهرش دعوا نميكند!» (میخندد) يعني اينقدر ما را باور كرده بودند اصلا فكر نميكردند اين واقعا فيلم است. خيلي فضاي جالبي بود.
گفتوگو از آرش نصیری